اگر يك بچه انقدر بزرگ شده باشد كه بتواند دوست داشته باشد
آنقدر هم بزرگ شده است كه بتواند غصه بخورد!
و من خواهم رفت و به جا خواهد ماند خاطراتي کودکانه شايد، در خاطر کودکاني چموش
که روزي مردي يا زني خواهند شد در قمار خسته دليهاي هر رهگذر
ازو نيز شايد، به نام غريبه در داستانهاي شبانه يادگاري بماند
و از صداي اين ساز در گنبد دوار که مي پيچد روز و شب را بهم
جيرجيرکها متولد خواهند شد و طعمهي گنجشککان خانهي مادربزرگی در روستايي مانده در صحراي دور که اينک خفته در زير خاک
و من اينک نميدانم که با که، ولي مي گويم از همه ي آنچه گفته اند و ميدانيم:
حسرت اولين گناه ،رنگ زندگی است شايد....
مريم چرا با ناز و با افسون و لبخندي؟
به جانم شعله افكندي،
مرا ديوانه كردي
امشب كه با ناله، غمت در ديده مي بارد
دلم در سينه مينالد،
مرا دیوانه کردی
رفتي مرا تنها به دست غم رها كردي
به جان من خطا كردي
مرا ديگر نخواهي
پيدا شدي با غم، تو در جام شراب من
ازاين حال خراب من
بگو ديگر چه خواهي
اشكي كه ريزد ز ديده ي من،
آهي كه خيزد ز سينه ي من،
رنگ تمنا ندارد
تو آن گل مريم سپيدي،
بي تو دلم شوري و اميدي،
ديگر به دنيا ندارد
همچون نسيم از برم بگذر
يك لحظه در ديده ام بنگر
شايد نشاني ز عشق و وفا،
بينم به چشم تو بار دگر
اشكي كه ريزد ز ديده ي من،
آهي كه خيزد ز سينه ي من،
رنگ تمنا ندارد
تو آن گل مريم سپيدي،
بي تو دلم شوري و اميدي،
ديگر به دنيا ندارد
درد عشق و انتظار دارم زان شب یادگار
در آن شب سرد پاییز آهنگ سفر میکردی
از رهگذری محنت خیز دیدم که گذر می کردی
درد عشق و انتظار دارم زان شب یادگار
تو رفتی و دلم غمین شد قرین آه آتشین شد
از آن شبی که برنگشتی
جهان که شادی آفرین بود به چشم من غم آفرین شد
از آن شبی که بر نگشتی
لا لا لالا لالا لالا لا
لا لا لالا لالا لالا لا
لا لا لالا لالا لالا لا
در آن شب سرد پاییز آهنگ سفر میکردی
(از آن شب سرد خزان شبها گذشته داستان باده و مینا گذشته
روزگاری بر من تنها گذشته)
تو رفتی و دلم غمین شد قرین آه آتشین شد
از آن شبی که برنگشتی
جهان که شادی آفرین بود به چشم من غم آفرین شد
از آن شبی که بر نگشتی
لا لا لالا لالا لالا لا
لا لا لالا لالا لالا لا
لا لا لالا لالا لالا لا
از آن شبی که برنگشتی...
گرماي تابستان از کوچههاي ده به کندي ميگذشت و تابستان توي زندگي نخنماي مردم آزادنه سرک ميکشيد و رد ميشد. صورتِ سرخ و عرقهاي ولو بر صورت آدما نشان از رخوت و بيحالي يک بعد از ظهرگرم تابستاني را داشت که مردا به خاطر خشکسالي و کمآبي، راهي شهر شده بودند. سگهاي ده، زير پرچينها يا سايههايي لرزان، دهندره ميکردن، پوزههاشونو با دست ميماليدن و پشههاي مزاحم رو با دم ميپروندن.
ادامه مطلب...
فاحشهي روياهاي من آبستن ترديد ميشود در کرانههاي نگاهِ لبريز ازحسرت همآغوشي عابران خیابان،
برگرد
برگرد.
برگرد و بر خندهي ماسيده بر لبان لرزان مرد اسير قاب عکس، نشان دست شوم تقدير را بنگر
برگرد...
که ابر بر خانه ات ببارد
و عشق
در تکه ای نان گم شود
هرگز نتوان
آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
سقوط می کند
و هنگام که از زمین برخیزد
کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند
آدمی را توانایی
عشق نیست
در عشق می شکند و می میرد
شاعر: احمد رضا احمدی
انگار قرار بود تا ابد برف بر سر مردم بينوا فرو بريزد. سوز سرما هرم نفس هاي مرگ بود در بيابان و دشت، دشت سفيدي که دو دستي گلوي ده رو مي فشرد و با هر بارش برف انگار حلقهي دستهاي مرگ بر گردن روستا واهالي آن تنگ تر مي شد.مردم زير کرسي هاي نه چندان گرم خود خزيده بودند و چشم انتظار نفس گرم بهار. شبهاي برفي ده قاصد مرگ بود و زوزه گرگ هاي گرسنهء دشت، صفير آن
ادامه مطلب...
قار قار...کلاغها به ترکی می گویند برف برف برف...قار قار قار
برف می نشیند بر زمین اما دل من دیگر نه برف را می شناسد و نه به آه گرمی دل خوش می کند دستان سرد و سرخ من ....
آخ دلم ...
دلم دوباره باز هوای برف کرده...
دلم می سوزد از سرخی دستانم ...
وای دلم...
نه فرصت دارم نه مي دانم چه کنم
و نه بر من گشوده مي شود راهي که در آن قدم توان زد بي فکر گنجشکک بي پر و بالي در اين زمستان
که مي آيد در اين خانه بر بام ما برف فراوان
و سرمايي تا بن استخوان
و گرمايي نيست که بگيريم بر آن دست
و از دودش خاکستر گرمي برجاي ماند
و دل در گرو شعله هاي لرزانش گذشته هايي چند را واگويه کند با زبان اشک و خاطره که ديگر هيچ بر جاي نخواهد ماند
و غريبه هايي بيش نمي خواهند گذشت بر اين راسته بازار
و دلِ گرم و رسوا شکسته نمي شود تا در گل نشيند ناقه ليلی ...

