تا ریشه در آب داریم
امید ثمری هست هنوز
شاید کوتاه داستان و پی نوشتی بر مردن تدریجی خود که کسان زندگی می نامندش و ...
تا ریشه در آب داریم
امید ثمری هست هنوز
ترسناكترين چيزي كه در زندگي باآن روبرو شده ام يك تكه كاغذ سفيد است( به نقل از ا.ه)
نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد
حکم لرزید که صاحب نظری پیدا شد
فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور
خودگری خود شکنی خود نگری پیدا شد
خبری رفت ز گردون به شبستان ازل
حذر ای پردهگیان پرده دری پیدا شد
کآرزویی خبر از پیش به آغوش حیات
چشم وا کرد و جهان دگری پیدا شد
زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر
تا از این گنبد دیرینه دری پیدا شد
به حکم غریزه دوست داشتن را تجربه کرده ام
پدرم را دوست دارم
هر موضوعی تا زمانی برایم جذابیت دارد که مبهم و رازآلود باشد،
از این رو دوست ندارم چیزی را بدست بیاورم چون برایم می شود عادت و تکرار
حتی دوست داشتن را...
اگر يك بچه انقدر بزرگ شده باشد كه بتواند دوست داشته باشد
آنقدر هم بزرگ شده است كه بتواند غصه بخورد!
و من خواهم رفت و به جا خواهد ماند خاطراتي کودکانه شايد، در خاطر کودکاني چموش
که روزي مردي يا زني خواهند شد در قمار خسته دليهاي هر رهگذر
ازو نيز شايد، به نام غريبه در داستانهاي شبانه يادگاري بماند
و از صداي اين ساز در گنبد دوار که مي پيچد روز و شب را بهم
جيرجيرکها متولد خواهند شد و طعمهي گنجشککان خانهي مادربزرگی در روستايي مانده در صحراي دور که اينک خفته در زير خاک
و من اينک نميدانم که با که، ولي مي گويم از همه ي آنچه گفته اند و ميدانيم:
حسرت اولين گناه ،رنگ زندگی است شايد....
مريم چرا با ناز و با افسون و لبخندي؟
به جانم شعله افكندي،
مرا ديوانه كردي
امشب كه با ناله، غمت در ديده مي بارد
دلم در سينه مينالد،
مرا دیوانه کردی
رفتي مرا تنها به دست غم رها كردي
به جان من خطا كردي
مرا ديگر نخواهي
پيدا شدي با غم، تو در جام شراب من
ازاين حال خراب من
بگو ديگر چه خواهي
اشكي كه ريزد ز ديده ي من،
آهي كه خيزد ز سينه ي من،
رنگ تمنا ندارد
تو آن گل مريم سپيدي،
بي تو دلم شوري و اميدي،
ديگر به دنيا ندارد
همچون نسيم از برم بگذر
يك لحظه در ديده ام بنگر
شايد نشاني ز عشق و وفا،
بينم به چشم تو بار دگر
اشكي كه ريزد ز ديده ي من،
آهي كه خيزد ز سينه ي من،
رنگ تمنا ندارد
تو آن گل مريم سپيدي،
بي تو دلم شوري و اميدي،
ديگر به دنيا ندارد
درد عشق و انتظار دارم زان شب یادگار
در آن شب سرد پاییز آهنگ سفر میکردی
از رهگذری محنت خیز دیدم که گذر می کردی
درد عشق و انتظار دارم زان شب یادگار
تو رفتی و دلم غمین شد قرین آه آتشین شد
از آن شبی که برنگشتی
جهان که شادی آفرین بود به چشم من غم آفرین شد
از آن شبی که بر نگشتی
لا لا لالا لالا لالا لا
لا لا لالا لالا لالا لا
لا لا لالا لالا لالا لا
در آن شب سرد پاییز آهنگ سفر میکردی
(از آن شب سرد خزان شبها گذشته داستان باده و مینا گذشته
روزگاری بر من تنها گذشته)
تو رفتی و دلم غمین شد قرین آه آتشین شد
از آن شبی که برنگشتی
جهان که شادی آفرین بود به چشم من غم آفرین شد
از آن شبی که بر نگشتی
لا لا لالا لالا لالا لا
لا لا لالا لالا لالا لا
لا لا لالا لالا لالا لا
از آن شبی که برنگشتی...
گرماي تابستان از کوچههاي ده به کندي ميگذشت و تابستان توي زندگي نخنماي مردم آزادنه سرک ميکشيد و رد ميشد. صورتِ سرخ و عرقهاي ولو بر صورت آدما نشان از رخوت و بيحالي يک بعد از ظهرگرم تابستاني را داشت که مردا به خاطر خشکسالي و کمآبي، راهي شهر شده بودند. سگهاي ده، زير پرچينها يا سايههايي لرزان، دهندره ميکردن، پوزههاشونو با دست ميماليدن و پشههاي مزاحم رو با دم ميپروندن.