برف می نشیند بر زمین اما دل من دیگر نه برف را می شناسد و نه به آه گرمی دل خوش می کند دستان سرد و سرخ من ....
آخ دلم ...
شاید کوتاه داستان و پی نوشتی بر مردن تدریجی خود که کسان زندگی می نامندش و ...
برف می نشیند بر زمین اما دل من دیگر نه برف را می شناسد و نه به آه گرمی دل خوش می کند دستان سرد و سرخ من ....
آخ دلم ...
نه فرصت دارم نه مي دانم چه کنم
و نه بر من گشوده مي شود راهي که در آن قدم توان زد بي فکر گنجشکک بي پر و بالي در اين زمستان
که مي آيد در اين خانه بر بام ما برف فراوان
و سرمايي تا بن استخوان
و گرمايي نيست که بگيريم بر آن دست
و
از دودش خاکستر گرمي برجاي ماند
و
دل در گرو شعله هاي لرزانش گذشته هايي چند را واگويه کند با زبان اشک و خاطره
که ديگر هيچ بر جاي نخواهد ماند
و غريبه هايي بيش نمي خواهند گذشت بر اين راسته بازار
و دلِ گرم و رسوا شکسته نمي شود تا در گل نشيند ناقه ليلی ...
اگر دیر اومده بود ...
اگر می شد چی می شد...
اگر اتوبوس نچر نمی شد ...
اگر این حرف رو نزده بودم ..
اگر جهانیان چاق بود ...
اگر کاوه لاغر بود ...
اگر حامد داشت ...
همه این حرفها و این به قول معروف الگو ها همش یعنی انتخاب مسیرهای مختلف با ارزش های مختلف در درخت چندتایی ذهن ما که برآورد و بازنمایی واقعیت بیرونی زندگی ماست و پشت همه آنها شاید حسرت و اهی نهفته باشد .یعنی اگه می شد چی می شد ...
یعنی همون اثر پروانه ایی!
The idea that very small causes can produce dramatically out-of-proportion effects. The notion that "the flap of a butterfly's wings in Brazil" might "set off a tornado in Texas" was presented in a lecture by Edward Lorenz to illustrate the impossibility of perfect weather prediction even if all known causes and effects could be measured. The butterfly effect is an illustration of sensitive dependence on initial conditions.
و اينک من می مانم و مي رود از يادم همه خاطرات کودکي
و من خواهم رفت و به جا خواهد ماند خاطراتي کودکانه شايد، در خاطر کودکاني چموش
که روزي مردي يا زني خواهند شد در قمار خسته دليهاي هر رهگذر
ازو نيز شايد، به نام غريبه در داستانهاي شبانه يادگاري بماند
و از صداي اين ساز در گنبد دوار که مي پيچد روز و شب را بهم
جيرجيرکها متولد خواهند شد و طعمهي گنجشککان خانهي مادربزرگی در روستايي مانده در صحراي دور که اينک خفته در زير خاک
و من اينک نميدانم که با که، ولي مي گويم از همه ي آنچه گفته اند و ميدانيم:
حسرت اولين گناه ،رنگ زندگی است شايد....
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور
که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند
با اين عمري اگر باقي بود
چنان از کنار زندگي مي گذرم
که نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد
و نه اين دل ناماندگار بي درمان
وسايل و کتاب ها رو جمع و جور کرد.کارتنها رو مرتب و ساکها رو رديف به رديف جلوي در خونه چيد. برگشت توي خونه يه بار ديگه همهجا رو سرک کشيد. توي اتاق رو به حياط قاب عکس روي ديوار رو برداشت و خوب نيگاش کرد. دست به دستش کرد.ترديد چند بار بين دست و دلش و چشماش پيچيد. عکس رو دوباره کجکي به ميخ روي دیوار آويزون کرد و سعي کرد تعادل قاب عکس رو با سنگيني ذهنش که حتی من هم نمي دونم کجا داشت پرسه مي زد جبران کنه. نگاه کرد. بيطرفانه(باور نکنيد همش از روی عشق و نفرته !!!) دستي کشيد روي عکس و با خود نويسش روي قاب نوشت:
"۲۹/۶/۸۴".
بعد از چند ساعت خستگي توي راه بودن، بعد از این همه سکوت اجباری، بعد از چند سال دوباره به خونه پدرش برگشت. وسايلشو برد داخل اتاق. روي تخت دراز کشيد. به سقف خيره ماند. همه اشياء توي اتاق و دوربرش حالت معمولی و بی حرکت خودشونو داشتن از دست مي دادن .کمکم همه چيز منحني شد .
قاطي بقيه مردمي که حول حليم مي زدن اول صبحيِ روز عاشورا، با نگاهي خواب آلود قابلمه قرمز و بي دستشونو شناخت.
آفا اون ماله منه .
گرفت تو دستاي کوچيک و از سرما کرخت شده، قابلمه داغِ حليمي رو که با غرور خاصي توي دستاش جابجا ميکرد. از سر بالايي کوچه داشت بر ميگشت طرف خونه که يهويي قابلمه از توي حس دوگانه داغي و سرما زدگي دستاش در رفت و بخار حليم با گريه بچه پيچيد توي کوچه .
سرشو از پنجره طبقه دوم بيرون آورد مرد پرمو و با خميازهاي سرد داد زد :"چته بچه...اول صبح چرا وق مي زني مگه ننت مرده؟ "
آروم قابلمه رو برداشت و رسيد نزديک در خونه، برگشت و پشت سرشو نيگا کرد.
روي صندلي پشت به خيابون و رو به کابينهاي تلفن، خسته و خميازهکشان از خواب بعدازظهر تابستان گرم اصفهان نشست. نيش مردِ سفيدپوش با صورت جوش جوشي، پشت دخل مغازه هي سيخ ميشد توي کلاف درهم ذهنش. توي کابين اول، دست راست دو تا زن و يک مرد با يک بچه نيم قد چپيده بودن و با افغانستان صحبت ميکردند. بچه به زور روي پاهاش بلند ميشد و دست رو شيشه کابين ميکشيد.
مرد بچه رو توي دستاش بلند کرد و گوشي رو گذاشت رو گوش بچه. جاي خاکي کفشهاي بچه رو چادر سياهِ زنِ سبزه به هیچ گرفته شد. .در باز شد و بچه اومد بيرون و با خندهاي تمام صورت، به تکتک آدمهاي نشسته روي صندليهاي سفيد و قرمز پلاستيکي مرکز مخابرات نگاه کرد. چرخي زد و از جلوي مرد آرام آرام رد شد و جلوي در منتظر مرد و دو زنِ سياه چادرِ افعاني روي يک پا وايستاد.
مرد جوش جوشي با دست اشاره کرد: کابين شماره دو.
لبهاشو به زور در جواب خنده بچه باز کرد و رفت توی کابین شماره دو.